امید یک عضله است

چرا آینده‌ای که می‌آید، نه آرزو که بسیار محتمل است

چند روز پیش ویدیویی کوتاه در اینستاگرام دیدم؛ دکتر اولکا هنسن، نویسنده و آینده‌پژوه، از ایده‌ای حرف می‌زد که ترور نوآ مطرح کرده است: امید یک عضله است — hope is a muscle. هنسن می‌گوید نوآ اخیراً گفته است که چپ تخیلش را از دست داده و پیوندش را با ایمان گسسته است؛ و او با این تشخیص موافق است، چون همین را در نهادها و جنبش‌ها دیده است.

حرف اصلی هنسن این است: کسانی که در سخت‌ترین دوره‌های تاریخ دوام آوردند، امید را نه یک احساس، بلکه یک انضباط می‌فهمیدند — عضله‌ای که با تمرین ساخته می‌شود؛ با جمع، با تخیل، و با بارها و بارها نامیدنِ آینده‌ای ممکن و حرکت به سمت آن، حتی وقتی هنوز شواهدی در دست نیست. مثال او مارتین لوتر کینگ است: کینگ مدرکی نداشت که جامعهٔ محبوب در راه است، اما تخیلی ورزیده داشت و چنان رفتار کرد که گویی آن جامعه واقعی است — و همین جهان را تغییر داد.

این هفته، در چهار گوشهٔ جهان

اما بگذارید از تخیل شروع نکنیم؛ از خیابان شروع کنیم. همین هفته‌ای که گذشت، در چهار گوشهٔ جهان، صدها هزار نفر به خیابان آمدند — نه با یک شعار مشترک، که با یک درد مشترک:

در فرانسه، روز شنبه ۱۷ اکتبر، بین ۵۵۰ هزار نفر (آمار دولت) تا ۸۰۰ هزار نفر (آمار اتحادیه‌ها) در بیش از ۱۴۰ شهر به خیابان آمدند؛ اعتراضی که از اعتصاب دانش‌آموزانِ مدارسِ فرسوده شروع شد و به خشم عمومی از گرانی، نابرابری و فرسودگی خدمات عمومی رسید. یکی از معترضان به سی‌ان‌ان گفت: «انباشت ثروت و قدرت کاملاً از کنترل خارج شده است.»

پوشش خبری تظاهرات ۱۷ اکتبر فرانسه در رسانه‌های جهان

در اسپانیا، موج اعتراض به مسکن ادامه دارد: پس از تظاهرات صدها هزار نفری مادرید در سپتامبر، در اکتبر بیش از پنجاه شهر شاهد تظاهرات بود و برای ۱۱ نوامبر اعتصاب عمومی فراخوانده شده است. اجاره‌بها در یک دهه تقریباً دو برابر شده، در حالی که دستمزدها سر جایشان مانده‌اند.

در آلبانی، دانشجویان پنج روز است که در تیرانا و چند شهر دیگر تظاهرات می‌کنند و خواستار استعفای نخست‌وزیرند؛ خشم از فساد، بیکاری و نابرابری. یکی از معترضان گفت: «آلبانی به انقلاب نیاز دارد، به تغییر، به سرنگونی کامل نظام، چون این‌طور نمی‌شود ادامه داد.» پانصد نفر بازداشت شده‌اند.

در آرژانتین، دانشجویان دانشگاه بوئنوس‌آیرس ساختمان دانشکده را اشغال کردند و هزاران نفر در اعتراض به ریاضت اقتصادی خاویر میلی به خیابان آمدند؛ پنجمین موج بزرگ اعتراضی از ۲۰۲۳. قاضی دولت را به‌خاطر عدم تخصیص بودجهٔ دانشگاه‌ها جریمه کرده است.

چهار کشور، چهار قاره نیستند ولی چهار الگو از یک بحران‌اند: نسلی که می‌بیند ثروت از کارِ او ساخته می‌شود و به جیب دیگری می‌رود؛ که می‌بیند مدرسه‌اش فرسوده است ولی دیتاسنترها برق شهر را می‌بلعند؛ که می‌بیند خانه، از حق به کالا بدل شده است. این‌ها «اعتراضات پراکنده» نیستند؛ این‌ها نشانه‌های یک نظام‌اند که دارد از درون می‌ترکد.

بحران‌های سرمایه‌داری: انباشت، فقر، و جنگ

مارکس یک قرن و نیم پیش سازوکار را توصیف کرد: سرمایه برای بقا باید انباشته شود؛ انباشت یعنی تمرکز؛ تمرکز یعنی فقرِ نسبیِ فزاینده در قطب مقابل. امروز این سازوکار را با چشم غیرمسلح می‌توان دید. در آمریکا، سرمایه‌گذاران در سه‌ماههٔ سوم ۲۰۲۵ بیش از یک‌سوم خانه‌های تک‌خانواریِ فروخته‌شده را خریدند؛ هم‌زمان ۲۲.۶ میلیون خانوارِ مستأجر بیش از یک‌سوم درآمدشان را فقط برای اجاره می‌دهند. ثروت انباشته می‌شود، فقر گسترش می‌یابد، و معیشتِ اکثریت هر روز تنگ‌تر می‌شود.

و وقتی انباشت در داخل به بن‌بست می‌رسد، سرمایه راه قدیمی را می‌رود: جنگ. تاریخ سرمایه‌داری، تاریخِ تبدیلِ بحرانِ اضافه‌تولید به ویرانیِ سازمان‌یافته است — از جنگ‌های استعماری تا جنگ‌های نیابتیِ امروز. هر موشک، تقاضاست؛ هر بازسازی، بازار. جنگ‌افروزی نه انحراف از منطق سرمایه، که تداومِ آن با ابزارِ دیگر است: وقتی سود از تولیدِ صلح‌آمیز کفایت نکند، تخریب هم به کالا بدل می‌شود.

این‌ها بحران‌های جداگانه نیستند؛ چهره‌های یک بحران‌اند: بحرانی که در آن نظامی که زمانی نیروهای مولده را آزاد می‌کرد، امروز به زنجیرِ آن‌ها بدل شده است.

تشدید ازخودبیگانگی در عصر هوش مصنوعی

مارکس ازخودبیگانگی را چنین توصیف کرد: کارگر از محصولِ کارش، از فرایندِ کارش، از همنوعانش و از خویشتنِ خویش بیگانه می‌شود. هوش مصنوعی این بیگانگی را به سطحی بی‌سابقه رسانده است. امروز میلیاردها انسان — با هر کلیک، هر متن، هر تصویر — داده‌ای تولید می‌کنند که موتورِ هوش مصنوعی است؛ اما نه مالکِ آن‌اند، نه در تصمیمِ سرنوشتِ آن سهیم‌اند، نه حتی می‌دانند چه چیزی از آن‌ها ساخته شده است. برچسب‌گذارِ داده در کنیا، راننده‌ای که مسیرش الگوریتم را آموزش می‌دهد، پزشکی که تشخیصش مدل را می‌سازد: همه تولیدکننده‌اند، هیچ‌کدام مالک نیستند.

این عمیق‌ترین شکلِ بیگانگی در تاریخ است: انسان نه‌فقط از محصولِ دستش، که از بازتابِ ذهنِ جمعیِ خویش بیگانه شده است. هوش مصنوعی، آینهٔ دانشِ بشریت است — که در دستِ عده‌ای معدود، به ابزارِ سلطه بر همان بشریت بدل شده است.

تضادِ اصلی: تولیدِ اجتماعی، تملکِ خصوصی

و این‌جا به قلبِ مسئله می‌رسیم؛ تضادی که مارکس آن را موتورِ تاریخ می‌دانست و هوش مصنوعی آن را به اوج رسانده است: تولید هر روز اجتماعی‌تر می‌شود، تملک هر روز خصوصی‌تر.

به هوش مصنوعی نگاه کنید: با دانشِ انباشتهٔ همهٔ بشریت آموزش می‌بیند، با کارِ جمعیِ میلیون‌ها انسان ساخته می‌شود، با زیرساختِ همگانیِ اینترنت و برق کار می‌کند، و محصولش — از ترجمه تا تشخیص پزشکی — به همهٔ جامعه خدمت می‌کند. اجتماعی‌تر از این تولید در تاریخ بشر سابقه نداشته است. اما مالکیتش؟ در دستِ چند شرکت. سودش؟ خصوصی. تصمیمِ سرنوشتش؟ در اتاق‌های هیئت‌مدیره.

این تضاد هر روز تیزتر می‌شود، چون فناوری هر روز تولید را اجتماعی‌تر می‌کند بی‌آن‌که تملک را تکان دهد. و تضادهایِ تا این حد بنیادین در تاریخ حل می‌شوند؛ پرسش «آیا» نیست، پرسش «چگونه» است. یا این تضاد با تعمیقِ فقر، سرکوب و جنگ «حل» می‌شود — راهِ بربریت؛ یا با اجتماعی کردنِ مالکیت — راهِ نظمِ نوین.

پاسخ: مالکیتِ اجتماعی و دموکراتیک

پاسخِ این تضاد، در خودِ تضاد نهفته است: اگر تولید اجتماعی و اشتراکی است، مالکیت هم باید اجتماعی و دموکراتیک باشد. این یک شعار نیست؛ یک ضرورتِ منطقی است. نمی‌توان اجتماعی‌ترین نیروی مولدهٔ تاریخ را با خصوصی‌ترین شکلِ مالکیت اداره کرد بی‌آن‌که جامعه را به انفجار کشاند — و انفجارها را همین امروز در پاریس و تیرانا و مادرید و بوئنوس‌آیرس می‌بینیم.

مالکیتِ اجتماعی یعنی چه؟ یعنی تصمیمِ سرنوشتِ هوش مصنوعی — که با دانشِ همه ساخته شده — با همه باشد، نه با چند نفر. یعنی دیتاسنترها زیرساختِ همگانی باشند، نه ماشینِ سودِ خصوصی. یعنی آگاهی، حقِ همگان باشد، نه کالایی در بازارِ توجه. و دموکراتیک یعنی چه؟ یعنی نه توزیعِ از بالا، که مشارکت در قدرت: شوراها، محله‌ها، محیط‌های کار — همان‌جایی که مردم هر روز زندگی می‌کنند، همان‌جا تصمیم بگیرند.

اکثریتی که در تولید و انباشتِ سرمایه سهمِ بیشتری دارند، باید از ثروتِ تولیدشده سهمِ بیشتری داشته باشند. این عدالتِ انتزاعی نیست؛ این همان منطقی است که خودِ سرمایه‌داری با دهانِ باز فریادش می‌زند: شما تولید می‌کنید، ما تملک می‌کنیم. پاسخِ ما ساده است: ما تولید می‌کنیم، ما هم تصمیم می‌گیریم.

چرا این آینده بسیار محتمل است؟

هنسن می‌گوید برای امید به «شواهد موجود» تکیه نکنید. حق دارد — اگر منظورتان از شواهد، آمارهای نظمِ موجود باشد. اما نوع دیگری از شواهد هست: شواهدِ ساختاری. وقتی در یک هفته، در چهار کشور، صدها هزار نفر با یک درد به خیابان می‌آیند؛ وقتی تناقضِ تولیدِ اجتماعی و تملکِ خصوصی هر روز تیزتر می‌شود؛ وقتی نظامِ موجود برای بقا به جنگ و سرکوب متوسل می‌شود — این‌ها شواهدِ یک نظمِ در حالِ فروپاشی‌اند، نه یک نظمِ پایدار.

تاریخ به ما می‌گوید نظم‌هایی که نتوانند تضادهایِ بنیادینِ خود را حل کنند، جایِ خود را به نظم‌هایی می‌دهند که بتوانند. فئودالیسم نتوانست با بورژوازیِ نوپا کنار بیاید؛ جایِ خود را داد. سرمایه‌داریِ امروز نمی‌تواند با تولیدِ اجتماعی‌شده‌ای که خودش آفریده کنار بیاید؛ و راهِ حل، اجتماعی کردنِ مالکیت است. این نه پیش‌گوییِ عرفانی، که خوانشِ مادیِ تاریخ است. به همین دلیل است که می‌گوییم آیندهٔ نظمِ نوین نه یک آرزو، که بسیار محتمل است.

امیدِ ورزیده، آگاهیِ ورزیده

و این‌جا به هنسن برمی‌گردیم. او می‌گوید ما به اطلاعات بیشتر نیاز نداریم؛ به بازسازیِ ظرفیتِ باور به آنچه هنوز نمی‌بینیم نیاز داریم. این جمله را باید قاب کرد. دهه‌هاست که به ما گفته‌اند راه نجات، دادهٔ بیشتر است. اما آگاهی، انباشت اطلاعات نیست؛ آگاهی، توانِ دیدنِ پیوندِ میانِ تجربه و ساختار است — و این توان مثل هر عضله‌ای با تمرین ساخته می‌شود: هر بار که به‌جای بدشانس بودم بگویی ساختار این‌گونه طراحی شده، یک تکرار؛ هر بار که به‌جای کاری از دستم برنمی‌آید بگویی با دیگران چه می‌توانیم، یک تکرار؛ هر بار که آینده را نام ببری و یک قدم به سمتش برداری، یک تکرار.

و این تمرین، جمعی است. هیچ‌کس به‌تنهایی نمی‌تواند آینده‌ای را که هنوز نیامده باور کند و به سمتش حرکت کند؛ این کارِ شوراهاست، محله‌هاست، محیط‌های کار است — همان مشارکت در قدرت که قلبِ نظم اجتماعی نوین است. امیدِ فردی، احساس است و می‌گذرد؛ امیدِ جمعیِ ورزیده، انضباط است و می‌ماند.

چنان رفتار کن که گویی واقعی است

زیباترین جملهٔ هنسن دربارهٔ کینگ این است: چنان رفتار کرد که گویی آن جامعه واقعی است — و همین جهان را تغییر داد. وقتی ساکنان یک محله برای مسکن‌شان شورا می‌سازند، وقتی معلمان برای مدرسه‌شان تصمیم جمعی می‌گیرند، وقتی برنامه‌نویسان ابزار هوش مصنوعی را برای همگان می‌گشایند، دارند چنان رفتار می‌کنند که گویی نظم نو واقعی است. و هر بار که این‌گونه رفتار می‌کنند، آن را یک ذره واقعی‌تر می‌کنند.

پس تمرین امروز ما روشن است: آینده را نام ببریم — نظمی که در آن تولیدِ اجتماعی، تملکِ اجتماعی هم داشته باشد؛ که در آن هوش مصنوعی نه ابزار تمرکز قدرت که زیرساخت مشارکت همگانی باشد؛ که در آن اکثریتِ تولیدکننده، از ثروتِ تولیدشده سهمِ خویش ببرد. نامش را ببریم، بلند ببریم، و هر روز یک قدم به سمتش برداریم. عضله با همین تکرارها ساخته می‌شود.

امید یک عضله است. و آینده‌ای که برایش تمرین می‌کنیم، نه یک آرزو که بسیار محتمل است — چون بحران‌های سرمایه‌داری هر روز آن را نزدیک‌تر می‌کنند، و چون شرایط مادیش را همین امروز، با دست‌های خودمان، داریم می‌سازیم.

Hamid Akhavi / October 2026